˙·▪•●ღعاشقانه های آتوســـاღ●•▪·˙

خاطرات ما

سلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 1:23  توسط ˙·▪•●ღآتوسـاღ●•▪·˙  | 

نفسم برگشت یزد...

سلام

خیلی دیربه دیرمیام...میدونم

امروز یکشنبه ست۱۷مرداد۱۳۸۹.الان ساعت ۵/۴بعدازظهره..قراره نیم ساعت دیگه برم آموزشگاه یاهمون

آرایشگاه.دیروز اولین روزی بود که وارد آرایشگاه شدم قراره واسه خودم خانم آرایشگربشم.من عاشق

آرایشگری ام واسه همین میرم تاکامل یاد بگیرم واستادی بشم واسه خودم.

به نفسم عیسی جونمم گفتم مخالفتی نداشت فقط ازم خواست که تنها نرم وبامامان برم.خودش

که کنارم نیست که برسونم کلاس.الهی قربوووووووووووووووووووونش برم چهارشنبه۱۳/۵/۸۹ شب ساعت

۱۱حرکت کرد وراهی یزد شدآخه اینجاکارش تموم شدومجبورشدبرگرده خونشون.

خیلی اصرارکردباهاش برم مامانم راضی بود خودمم که دوست داشتم باهاش برم ولی به خاطر ماه

رمضون نشد دیگه..وای که وقتی داشت خداحافظی می کرد چه حالی داشتیم هردومون خیلی واسمون

جدائی سخته چون این مدت همش باهم بودیم.

وقتی رفت بغض تمام گلوم و گرفته بود داشتم خفه می شدم.این قدر گریه کردم که چشام همش قرمز

شده بود.ولی کلی سبک شدم.دلم طاقت نیوردم و سریع بهش زنگیدم۰۹۳۵۲۳وباهاش حرف زدم.

ازم خواست که دیگه گریه نکنم ومنم قبول کردم.دیروزم که کلی باهات تلفنی حرف زدم واااااااای که چه

حالی داد.اصلا میدونی چیه؟حرف زدن باتوکلی آرامش میده بهم....

داره کم کم دیرم میشه باید برم کلاس.

عاااااااااااااااااااااااااااااششششششششششششششققققققققتتتتتتتتتتتتتتتتممممممممممم.

عاشقتم..

دیوونتم..

جیگرمی..

نفسمی..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 16:52  توسط ˙·▪•●ღآتوسـاღ●•▪·˙ 

هنوزم عیسی جون کنارمه فقط شبهای جمعه...

دیشب عیسی ساعت۳۰/۹اومدخونمون.

دایناهم بودندواسه شام.

ساعت۱۱رفتندخونشون.

قسمت دوم سریال فاصله هاروباهم دیدیم.سریال قشنگیه.

صبح منساعت۳۰/۸ازخواب پاشدم وعیسی جون ساعت۳۰/۹ پاشد.من ازاتاقمون اومدم بیرون

وجیگرموتنهاگذاشتم.آخه چیکارکنم خیلی می خوابه.خیلی خسته ست میدونم.صبحانه روکه مامان

برامون آماده کردوساعت۱۰خوردیم والان شوهری جون رفته خونه ی خالش وبعدازظهرمیادپیشم.

امروزجمعه ست و به احتمال زیاد میریم پارک هفتادوتن بوستان فدک.

وای خدایاچه روزای خوبیه که عیسی کنارمه.فکر کن یزدکجاوقم کجا!

خوشحالم که کنارمی.

امروز همون تیشرتی وپوشیده بود که برای روز مردبراش خریده بودم.خیلی بهت میادگلم.

فعلا که عیسی بادامادشون کارخانه ساوه مشغول کارن تاببینیم چی میشه.

آتوساتوخیلی خوشبختی مطمئن باش چون عیسی بهترین پسر دنیاست.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 12:46  توسط ˙·▪•●ღآتوسـاღ●•▪·˙  | 

الان شوهری جون کنارمه

شنبه ۱۱اردیبهشت شوهری جون اومدقم خونه آبجی

فرداش یکشنبه بعدازظهراومدخونه ی ماتاچهارشنبه شب..

چهارشنبه ساعت ۱۱شب من و عیسی جون به طرف یزدحرکت کردیم.

صبح ساعت ۴مایزدبودیم.

جمعه رفتیم باهم یزد پارک شادی..

شنبه ساعت۹شب به طرف قم حرکت کردیم.

ساعت۵/۲نصفه شب رسیدیم خونمون.

تاساعت۴خوابیدیم و ساعت ۵/۴بودعیسی جون بادامادشون رفت سرکاری..

قراره آخره هفته بیاد پیشم.

فعلا شوهری جون قم هستش وکنارمه تایه ماه...

دوست دارم خیلیییییییییییی زیااااااااااااااااااااااد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 15:30  توسط ˙·▪•●ღآتوسـاღ●•▪·˙  | 

من باشوهری جون خوشم.هستم ولی وب نمیام..دوست دارم شوهری

امروز۲شنبه ۳۰فروردین۱۳۸۹

این روزا شوهری جون ازم دوره فاصله ها زیاده ودیربه دیر پیشم میاد.من یکم از این بابت گله دارم..

اما مشکلی نیست این جوری وابستگیم بهش بیشتر میشه وهر روز دارم بیشتر عاشقش میشم.

برای نبودنت گلایه نمی کنم تانبودنت نباشه لذت بودنت احساس نمیشه.عاشقتم

دوست دارم شوهری جون

این حرفام به یادگار بمونه

 من عاشقتم

دیوونتم.همییییییییییییییییییشهههههههه کنارم باش.

این شبا همش خوابتو می بینم ولی جات کنارم خالیه

از۱۰فرورین تاحالا ندیدمت.

دلم برات تنگ شده

می خوام بغلت کنم

وای یزدباهم بودیم

توی تعطیلات عید

من اومدم خونتون

توی اتاقت باهم بودیم

چه صفایی بود

چه شبایی بود....

قراره ۱۵اردیبهشت بیای کنارم.خیلی خوشحالم

ماتازه۵/۱ ماه عقد کردیم.

از انتخابم پشیمون نیستم.دوست دارم

ماعید یزد رفتیم کنارشوهری جونم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 13:25  توسط ˙·▪•●ღآتوسـاღ●•▪·˙  | 

من یه مدت نمیام وب دارم ازدواج می کنم..

سلام دوستای گلم

من تقریبا ۱هفته ای نیستم تا مراسم عقدم و پشت سربزارم.

شرمنده نمی تونم بیام وبتون.

فرداشب جشن عقدمه.

راستی دیروزم رفتیم بازار خرید کردیم.

دوستون دارم تا بعد......

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 8:5  توسط ˙·▪•●ღآتوسـاღ●•▪·˙  | 

من می ترسم...

 

وای خسته شدم از بس تایپ کردم.

الان نزدیک ۲ساعته تو وب بچه ها دارم می چرخم و نظر می ذارم اونم چه نظرایی هرکدومشون تقریبا

۱۰خط بیشتر شد.

چی کار کنم یه سوالایی می پرسن آدم مجبوره بیاد جواب بده دیگه.حوصله ی تایپ ندارم ولی مجبورم

الان چند وقتی میشه آپ نکردم.

صبح با مامان رفتم واکسن ۱۷سالگی هپاتیت زدم یه کوچولو سوز داشت.برگشتیم خونه من تنها بودم

مامان و آیسان رفتن خونه ی خاله دنبال نازنین.پشت کامپیوتر بودم تلفن زنگ زد گوشی و برداشتم

اول نشناختم بعد فهمیدم مامان امیر عیسی.کلی احوال پرسی کردم گفت ما الان قم هستیم و 

ساعت۲میایم خونتون.کلی جا خوردم سریع خونه رو مرتب کردم وخوشگل کردم رفتم دنبال مامانی

بهش خبر بدم.برگشتیم خونه ولی دیدم نیومدن نمیدونم چرا؟ولی فعلا کنسل شدمهمونی

قرار بود بیان واسه تعیین روز عقد ومراسم...

الان ساعت۵ولی فعلا خبری نیست.بچه ها من خیلی تحقیق کردم بیشتر تونت در مورد شرایط ضمن 

عقد.بچه ها میگین من چه شرطی بذارم باید امشب همه چی معلوم بشه.من می خوام حق طلاق با

خودم باشه.تعیین شهر زندگی با خودم باشه مهریه ام۱۱۴سکه باشه.شرایط من همینه.شما کمکم کنید

نظر شما چیه؟من دوست ندارم بیام تهران زندگی کنم واسه همین این شرطو گذاشتم.

وای بگین الان چی شد.

الان زنگ زدن گفتن شب واسه شام میایم خونتون.خیلی می ترسم.اظطراب و دلهره دارم.قراره چی بشه؟

وای خدا کمکم کن من می ترسم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 17:21  توسط ˙·▪•●ღآتوسـاღ●•▪·˙  | 

رسم عاشقای این زمونه...

 

این زمونه عاشقایه جورایی خسته ان

خسته اند وناامید آخه دل شکسته ان

این زمونه عاشقابی وفایی می بینن

آخه عشق عاشقو یه جوری نمی بینن

این زمونه عاشقاگله ازمعشوق دارن

آخه رسمشون بده عشقشو نمی بینن

این زمونه عاشقایه کمی غصه دارن

آخه معشوق نمی فهمه عاشقاچه حسی دارن

این زمونه عاشقادلشون سنگی شده

آخه بین عاشقابدجوری دورنگی شده

این زمونه عاشقا کارشونه انتظار

آخه معشوق نمیاد..دل عاشق بی قرار

این زمونه عاشقا همه دل شکسته ان

آخه معشوق همه دلاروشکسته ان

این زمونه عاشقاگونشون خیس ونمه

دل هرچی عاشقه این روزا پر از غمه

این زمونه عاشقاچشاشون بارونیه

توچشاش اشک..تودلش غصه هازندونیه

ازین زمونه عاشقا تشنه ی محبتن

اما معشوق اونا عاری از این نعمتن

این زمونه عاشقارسمشون جدائیه

آخه معشوق اونا یار بی وفائیه

این زمونه عاشقی آخرش جدائیه

قصه ی دلدادگی رنج وبی وفائیه....

 

 

پ.ن:این شعر رو وقتی گفته بودم که دلم بد جوری از عاشقی شکسته بود.

 

 

 

 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 16:54  توسط ˙·▪•●ღآتوسـاღ●•▪·˙  | 

بهترین زمان ازدواج

سلام

بعد این اتفاقی که تو چندروز واسم افتاد وبعد اون نظراتی که شمابچه ها داشتید..

اکثرا اینو گفتید که این اتفاق خیلی زود افتاده و سنت خیلی کمه....

منم حالابرام سوال شده که به نظر شما بهترین سن ازدواج چه زمانیه؟

هم برای دختر و هم برای پسر.

بچه ها لطفا تو این پست بگید که بهترین زمان برای ازدواج چه سنیه؟

ممنون می شم از همتون!!  

 

 

+دیروز خواهر عیسئ با مامان فاطمه سرزده اومدند خونمون جا خوردم وشوکه شدم.زیاد فکر همچین

روزی رو می کردم.خیالی نیست به خیرگذشت!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 8:6  توسط ˙·▪•●ღآتوسـاღ●•▪·˙  | 

حرفای جور باجور...

سلام

یه عالمه حرف دارم.....

ماهمین الان ازخونه ی خاله اومدیم.

دیشب شام خونه ی خاله بودیم بادایینا آخه خاله نذری داشت همه رودعوت کرده وما هم رفتیم.

شب واسه خواب اونجا بودیم.

خوش گذشت....

کلی بادخترخاله ها حرف زدیم.درموردهمه چی....

درموردازدواج من و......

وای هرکی ازدر میومد داخل یه جوری نگام می کردن.همه می گفتن به عروس خانم..فک کن

این روزا یه جوریم..یه حالی دارم فقط خدا می دونه...

همش اضطراب ودلهره..نمی دونم چرا؟می ترسم خیلی.نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت

راستی بچه ها من okدادم دیگه..این جورکه ازنظراتتون معلومه شما فک کردین من هنوز دارم تصمیم

می گیرم؟نه همه چی تموم شد.

حرفای مردم ازیه طرف حرفای فامیل ازیه طرف.....

دارم دیوونه می شم.....

انگارهمه منتظرن که بدبختی منو ببینن تا یه جوری بهم طعنه بزنن.

خدایا چرا؟

خدایا ازکوری چشم دشمنا هم که شده منو خوشبخت کن تا دشمن شاد نشم.آمین

انگاربعد این اتفاق تازه خواستگارام روشدن.بابا چه قدر مارو زیر نظر داشتن خودمون خبرنداشتیم.

هرکی یه چیزمیگه نمی دونم چرا مردم این جورین؟فک کنم حسودن(تابلو)

هرکی یه چیزبد بگه اعصابم خورد میشه..اما اگه تعریف کنن اینقده خوشحال میشم کلی ذوق میکنم.

اما هرچی فک می کنم پسره باور کنید پسره بدی نیست.تقریبا تمام اون ملاکهایی که برای ازدواجم

درنظرگرفتم و داره. میشه گفت۹۸٪

پریروز بامامانی رفتیم بازار یه جفت کفش اسپورت خردیدم با یه دست سارافون فیروزه ای..

آخه همه ی لباسام یه جوری تکراری شدن.کفشمم خیلی ضایع بود.می خوام روزی که رفتیم خرید عقد

کنیم بپوشم.فک کن عروس خانم باکفش اسپورت اومدن خرید ولی خداییش کفش خوشگلیه.

قرارشده جشن عقدمون و قبل از نوروز بگیرن هنوزم نمی دونم ولی بازم ببینیم چی میشه......

فقط منتظر زمانم تا همه چیزو معلوم کنه......

فعلا که ایام عزاداریه.....

راستی امشب شب اربعین شاید رفتیم هیئت.....

دیگه هیچی...

همه چی...

خدایااااااااااااااااااااادوست دارم بی نهایت. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 12:5  توسط ˙·▪•●ღآتوسـاღ●•▪·˙  | 

نامزدی من.....

چی بنویسم؟

چی بگم.......

همه چی خیلی زودگذشت.....

هنوزیه هفته نگذشته از این ماجرا.

شب بود داشتم تواتاق چیز...پاک می کردم یهومامان اومد گفت می بینی توروخدا ماه محرم تموم شده

کم کم ماه سفرم داره تموم میشه مردم شروع کردن به خواستگاری رفتن..

گفتم خواستگاری..خواستگاریه کی؟

مامان گفت الان که توراه بودم مامان فاطمه(زن دایی داماد خالم)فک کن..توراه منودید گفت قراره خونتون

مهمون بیادو ازاین حرفا.منم گفتم واسه کی میاد خواستگاری؟گفت همون پسره

دیگه پسرعمه ی جواد.گفتم همون خواستگار قبلی لیلا؟گفت آره..گتم توروخدا خواستگاری

که لیلاقبولش نکنه می خوای من قبولش کنم؟(چه حرفی زدم فک کن..)

دیگه هیچی یهودیدیم فرداشب مامان پسره ومامان فاطمه اومدن خونمون تابا بابام حرف بزنن..

ماهم یه شماره دادیم گفتیم فکرامون وبکنیم زنگ بزنیدتا فردا ظهر...

منم پاموکردم تویه کفش گفتم نمی خوام.مامانم زیاد راضی نبود ولی بابام میگفت الکی که نمی شه

گفت نه باید پسره روببینیم بعد..

من خیلی گفتم نه گفتم مامان اگه زنگ زدن می گی نه دخترمون راضی نیست....

فرداوقتی زنگ زدن مامان گفت نه دخترم راضی نیست وازاین حرفا.....

دیگه هیچی یهودی دیدم بعداز ظهر جمعه همه ی خانوادشون( به غیر از پسره)اومدند که چرامی خواین

ردکنین و اینکه می خواستن منو راضی کنن.

من هیچی نگفتم فقط گفتم نه..

مگه اینا حرف توگوششون میره اصلا به حرف من توجهی نکردن وگفتن حالاتوپسرمون و ببین

شاید خوشت اومد.گفت امشب ما باپسرمون میایم توهم خوب فکراتو بکن..

منم مجبورشدم هیچی نگفتم گفتم بابا اینا مث کنه میمونن ول کن که نیستن..

شب بایه جعبه شیرینی اومدن خونمون.

منم پسره رویه نظر دیدم یواشکی بدنبود نمی دونم چی شد یه جورایی ازش خوشم اومد.

منم ساکت شدم هیچی نگفتم.

قرار شدفرداشب هم بازم بیان.نمی دونستم چی بگم..

باهرکی مشورت می کردم هرکی یه چیز میگفت..

اگه یکی بدیش ومی گفت نمی دونم یه جوری می شدم.مونده بودم بین دوراهی.

خیلی سخت بود اضطراب داشتم احساس دلتنگی ودوری از خانواده می کردم.

بغض یه جورایی گلوم وفشار میداد می خواستم گریه کنم.فک می کردم می خوان منو از

 خانواده وفامیلم جدا کنه..بعدازظهرش رفتم حموم خیلی گریم گرفته بود روم نمی شد گریه کنم..

آب وبازکردم ورفتم زیر دوش که کسی صدامو نشنوه.بعدراحت گریه کردم اونقدرگریه کردم تاکلی سبک شدم.

شب شد مهمونا اومدن نمی دونم چی شد ولی خودبه خودباورکنید همه چی تموم شد..

هنوزم فک می کنم دارم خواب می بینم یاورم نمیشه به خدا..

نمیدونم اصلاچطور راضی شدم ولی مامانم میگه قسمتت این بوده که همه چیز این طور سریع

اتفاق افتاده .بابام میگفت دلیلت چیه که قبول نمی کنی؟

گفتم بابامن هنوز کوچیکم.بابام گفت توکه درس نمی خونی (آخه میدونین چیه من پارسال دیپلمم و

گرفتم ودیگه ادامه ندادم)واسه همین بابام گفت تو نمی خوای ادامه تحصیل بدی پس این بهترین

زمان ازدواجه برات.هرچی بود بالاخره این اتفاق افتاد امیدوارم همه چی به خوبی تموم بشه و.....

راستی پسره۲۲سالشه.اسمشم عیسئ ست.

اصلا از اسمش خوشم نمیاد اما به اسم من میاد فک کن آتوسا-عیسئ..

اسمش زیادبرام مهم نیست دوست دارم خودش خوب باشه ومهربون باشه...

دیروزخواهرش شماره موبایلم وتوگوشیش saveکرد.

یه عکسم گرفت ازم که اصلا خوب در نیومدم.

نمی دونم قراره چه اتفاقاتی بیفته..

بچه ها دعا کنید خیلی زیاد......

واسه همه جوونای دم بخت......

آرزوکنید همه ی جوونا خوشبخت بشن...

این دعاها رودسته کم نگیرید خیلی باارزشه.....

حتما دعا کنید...

از این به بعد اینجاهمه چی می نویسم.....

می خوام تک تک خاطرات این دوران ثبت بشه...

شماهم بامن باشیدوتنهام نذارین...

 

خدایااااااااااااااااااااااااااعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتمممممممممممممممم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 8:32  توسط ˙·▪•●ღآتوسـاღ●•▪·˙ 

باورم نمیشه

سلام

سرم شلوغه!

یییییییه عالمه اتفاق......

باورم نمیشه

مگه میشه؟

باباهنوز زوده........

چی کار کنم؟

چی بگم؟

یه فرصت می خوام تا کلی بنویسم.

اما وقت ندارم.

میام وکلی ثبتش می کنم.....

روزای باورنکردنیه.....

بابا امرخیره.......

سر درگمم........

نمی دونم چی میشه..........

دعا کنید.......

واسه همه........

واسه جوونای دم ببخت......

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 14:19  توسط ˙·▪•●ღآتوسـاღ●•▪·˙  | 

به یاد عاشقای دلشکسته...

 
شبیه برگ پائیزی پس از تو قسمت بادم
 
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ واین یعنی در اندوه تو میمیرم
 
دراین تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
وبی تولحظه ای دلم طاقت نمی آرد... 
وبرف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگزرم ازعشق ازدلبستگی هایم
 
چگونه می روی بااینکه می دانی چه تنهایم
 
خداحافظ توای همپای شبهای غزل خوانی
 
خداحافظ,به پایان آمداین دیدارپنهانی
خداحافظ بدون توگمان کردی که می میرم
 
خداحافظ,بدون من یقین دارم که می مانی
 
 
 
 
 
 
******
 
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 8:14  توسط ˙·▪•●ღآتوسـاღ●•▪·˙