چی بنویسم؟
چی بگم.......
همه چی خیلی زودگذشت.....
هنوزیه هفته نگذشته از این ماجرا.
شب بود داشتم تواتاق چیز...پاک می کردم یهومامان اومد گفت می بینی توروخدا ماه محرم تموم شده
کم کم ماه سفرم داره تموم میشه مردم شروع کردن به خواستگاری رفتن..
گفتم خواستگاری..خواستگاریه کی؟
مامان گفت الان که توراه بودم مامان فاطمه(زن دایی داماد خالم)فک کن..توراه منودید گفت قراره خونتون
مهمون بیادو ازاین حرفا.منم گفتم واسه کی میاد خواستگاری؟گفت همون پسره
دیگه پسرعمه ی جواد.گفتم همون خواستگار قبلی لیلا؟گفت آره..گتم توروخدا خواستگاری
که لیلاقبولش نکنه می خوای من قبولش کنم؟(چه حرفی زدم فک کن..)
دیگه هیچی یهودیدیم فرداشب مامان پسره ومامان فاطمه اومدن خونمون تابا بابام حرف بزنن..
ماهم یه شماره دادیم گفتیم فکرامون وبکنیم زنگ بزنیدتا فردا ظهر...
منم پاموکردم تویه کفش گفتم نمی خوام.مامانم زیاد راضی نبود ولی بابام میگفت الکی که نمی شه
گفت نه باید پسره روببینیم بعد..
من خیلی گفتم نه گفتم مامان اگه زنگ زدن می گی نه دخترمون راضی نیست....
فرداوقتی زنگ زدن مامان گفت نه دخترم راضی نیست وازاین حرفا.....
دیگه هیچی یهودی دیدم بعداز ظهر جمعه همه ی خانوادشون( به غیر از پسره)اومدند که چرامی خواین
ردکنین و اینکه می خواستن منو راضی کنن.
من هیچی نگفتم فقط گفتم نه..
مگه اینا حرف توگوششون میره اصلا به حرف من توجهی نکردن وگفتن حالاتوپسرمون و ببین
شاید خوشت اومد.گفت امشب ما باپسرمون میایم توهم خوب فکراتو بکن..
منم مجبورشدم هیچی نگفتم گفتم بابا اینا مث کنه میمونن ول کن که نیستن..
شب بایه جعبه شیرینی اومدن خونمون.
منم پسره رویه نظر دیدم یواشکی بدنبود نمی دونم چی شد یه جورایی ازش خوشم اومد.
منم ساکت شدم هیچی نگفتم.
قرار شدفرداشب هم بازم بیان.نمی دونستم چی بگم..
باهرکی مشورت می کردم هرکی یه چیز میگفت..
اگه یکی بدیش ومی گفت نمی دونم یه جوری می شدم.مونده بودم بین دوراهی.
خیلی سخت بود اضطراب داشتم احساس دلتنگی ودوری از خانواده می کردم.
بغض یه جورایی گلوم وفشار میداد می خواستم گریه کنم.فک می کردم می خوان منو از
خانواده وفامیلم جدا کنه..بعدازظهرش رفتم حموم خیلی گریم گرفته بود روم نمی شد گریه کنم..
آب وبازکردم ورفتم زیر دوش که کسی صدامو نشنوه.بعدراحت گریه کردم اونقدرگریه کردم تاکلی سبک شدم.
شب شد مهمونا اومدن نمی دونم چی شد ولی خودبه خودباورکنید همه چی تموم شد..
هنوزم فک می کنم دارم خواب می بینم یاورم نمیشه به خدا..
نمیدونم اصلاچطور راضی شدم ولی مامانم میگه قسمتت این بوده که همه چیز این طور سریع
اتفاق افتاده .بابام میگفت دلیلت چیه که قبول نمی کنی؟
گفتم بابامن هنوز کوچیکم.بابام گفت توکه درس نمی خونی (آخه میدونین چیه من پارسال دیپلمم و
گرفتم ودیگه ادامه ندادم)واسه همین بابام گفت تو نمی خوای ادامه تحصیل بدی پس این بهترین
زمان ازدواجه برات.هرچی بود بالاخره این اتفاق افتاد امیدوارم همه چی به خوبی تموم بشه و.....
راستی پسره۲۲سالشه.اسمشم عیسئ ست.
اصلا از اسمش خوشم نمیاد اما به اسم من میاد فک کن آتوسا-عیسئ..
اسمش زیادبرام مهم نیست دوست دارم خودش خوب باشه ومهربون باشه...
دیروزخواهرش شماره موبایلم وتوگوشیش saveکرد.
یه عکسم گرفت ازم که اصلا خوب در نیومدم.
نمی دونم قراره چه اتفاقاتی بیفته..
بچه ها دعا کنید خیلی زیاد......
واسه همه جوونای دم بخت......
آرزوکنید همه ی جوونا خوشبخت بشن...
این دعاها رودسته کم نگیرید خیلی باارزشه.....
حتما دعا کنید...
از این به بعد اینجاهمه چی می نویسم.....
می خوام تک تک خاطرات این دوران ثبت بشه...
شماهم بامن باشیدوتنهام نذارین...
خدایااااااااااااااااااااااااااعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتمممممممممممممممم...